تبليغاتX
حرف هاي دل يك منتظر
حرف هاي دل يك منتظر

فردا تـــــــــــــــــــــــــــولدمــــــــــــــــــــــــه........................

فردا ساعت ۴صبح بدنیا میام.......

۲۰سال پیش مثل فردا من بدنیا اومدم.........

۲۰سال چه ساده گذشت.......

چه روزای پشت سر گذاشتم

بچه گیم ..دوران ابتدایم.راهنمای

و دوران پر هیجان دبیرستان و نوجونی گذشت.

تب کنکور قبولی دانشگاهم گذشت.............

یک سال از دانشاه گذشت و حالا فردا درست روز تولدم شروع ترم ۳ میشه.....

همه چی گذشت...

تو این ۲۰ سال عزیزان زیادی از دست دادم که سه تاشون تو این دوسال اخیر بود 

جاشون خیلی خالیه

بخصوص مهسا که همیشه جزء اولین کسایی بود که بهم تبریک میگفت

هم خوشحالم هم ناراحت

خوشحال واسه اینکه خدا ۲۰سال بهم عمرداد و شاکرم

و ناراحت واسه اینکه

چه زود گذشت...چه همه اشتباه کردم

کاش میشد بهتر استفاده کنم

دلمگرفت ......

دلم واسه کسایی که تا همین پارسال بودن و حالا نیستن تنگ شد.....

بغض که میکنم دلم میخواد بارونی شم ....

خـــــــــــــــــــــــــــــدا ازت میخوام

کمک کنی........تنهام نذاری

این ۲۰سال که گذشت و هرچند ۲۰ساله دیگه که قرار زندگی کنم میدونم تو با من هستی

بهم کمک کن میخوام بندگی کنم

میخوام بندگی کنم.......

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 9:40 بعد از ظهر توسط سهیلا| |

قصــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ی آدم

قصه ی آدم ..

قصه ی یک دل است و یک نـردبان ...

قصه ی بالا رفتن..

.قصه ی پله پله تا خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا

قصه ی آدم قصه ی هزار راه ست و یک نشانی

قصه........قصه ی هر کجا تا او.

قصه ی آدم قصه ی پیله اس و پروانه...............

قصه ی تنیدن . پاره کردن........

قصه ی بدر آمدن

قصه ی پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــرواز.......

من اما هنوز اول قصه ام.....

قصه ی همان دلی که روی اولین پله مانده است

دلی که از بالا بلندی واحمه دار.........

از افتدن........

پایین پای نردبانت چقد دل افتاده ست....

دست دلــــــــــــــــــــــم را میگری؟

مواظبی که نیفد

من هنوز اول قصــــــــــــــــــــــه ام.......

قصه ی هزار راه و یــــــــــــک نشانی.......

نشانی ا ت را اما گم کرده ام......

باد وزیدو نشانی ات را برد.....

نشانی ات را دوباره به من میدهی

با یک چراغ و یک ســـــــــــــــــــتاره قطبی

من هنوز اول راهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم...

......................................................................................................

دوست گلم تو کجای راهی؟ توهم مثل من نشونیشو گم کردی؟ نظرتو واسم بذار . پای درد لت میشینم

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 2:31 بعد از ظهر توسط سهیلا| |

 

سلام..........

اومدم یک دستی به سر و روی ثانیه ها بکشم

میخوام هرچی بود بذارم بی صدا بگذره

میخوام گرد غبار دلمو به دست نسیم تجدد بسپارم

میخوام حال و هوای زندگیمو فروردینی کنم

اومدم تا اینجا توی دنیای مجازی توی کلبه کوچیکم یک خونه تکونی اساسی بکنم....

میخوام از صفر شروع کنم به قول خواهرم مشکلاتمو شکلات کنم..

اومدم بگم هنوزم توی دلم جای واسه دوستداشتن هست

هنوزم میشه لبخند زد

میشه گفت:

به...چه هوای بهاری...

میش گفت:

هیسسسسسسسس....

گوش کن ..

هنوزم صدای گنجشکه از رو شاخه درخت خرمالو حیاط میاد

هنوزم...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 2:5 بعد از ظهر توسط سهیلا| |

سلام..........

یک سلام  برات مینویسم .....اما اینبار نیستی تابیای به نوشته هام سربزنی.....

این بار سیاهپوش رفتنت شدم.....

اینبار دیگه مثل دفعه های پیش نمیشه دلمو به تابستونا خوش کنم که میای خونه مامانبزرگ تا سه ماه

تابستونو پیشه هم باشیم....

اینبار دیگه تابستونارا بدون تو سرکنم....

مهسا دلم واست خیلی تنگ شده....

بیمعرفت بدون خدافظی رفتی.....

کاش اونروز جای تو من با مامان بابا میرفتم......

مهسا تازه وقتی رفتی فهمیدم کی بودی......

مهسا هنوز چهل روزم از رفتنت نمیگذره......

اما انگار همه بارفتنت کنار اومدن جز من.....

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 5:22 بعد از ظهر توسط سهیلا| |

تنهام.....................

مثل خدا تنهام.........

مثل خورشید بین ابرا تناهم

عین ماه وسط ستاره ها تنهام....................

خیلی تنهام...انقد تنهام که به تنهایم عادت کردم..............

تنهایمو دوستدارم و تا ابد تنها میمونم..................

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 5:33 بعد از ظهر توسط سهیلا| |

سلام...................................

یک مدت خیلی طولانی بود که به وبلاگم سر نزدم......

راستش وقت نمیشد.

الانم اومدم تا سال جدید به همه کاربران عزیز تبریک بگم

دلم برای خیلیا تنگ شده

باورکنین به یادتونم گاهی میام کامنتامو میخونم شاید سر زده باشین بعضیا لطف کردن با اینکه آپ نمیکنم حالمو میپرسن از همه ممنونم

نوشته شده در شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 11:8 قبل از ظهر توسط سهیلا| |

 

خدایا کفر نمیگویم....

پريشانم

چه مي خواهي تو از جانم

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

چه زجری میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

خداوندا تو تنهایی و من تنها

تو یکتایی و بی همتا

ولیکن من نه یکتایم نه بی همتا...

فقط مثل تو تنهای تنهایم....

.................................................................................................................استاد شریعتی

 

نوشته شده در جمعه دوم مهر 1389ساعت 2:55 بعد از ظهر توسط سهیلا| |

سلام مجدد ....بچه ها یک خبر واسه من که خیلی خوب بود....از این به بعد سه شنبه ها کلاس داستان میام

البته شاید واسه بعضی ها خوب نباشه....شاید دوستنداشته باشن من هم کلاسی تون باشم...اما خوشبختانه برنامه کلاسامون تغییر کرد سه شنبه ها هستم....................

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 10:13 قبل از ظهر توسط سهیلا| |

سلام دوستان...امیدوارم حال همتون خوبه خوبه خوب باشه...بخصوص هم کلاسی های کلاس داستان نویسی................

یک تشکر به همتون بدهکارم بخصوص به آقای ابوعطا که واقعا کمک بزرگی به من کردن...خیلی ممنونم... آره من بانظر شما واقعا موافقم...چشم در اولین فرصت هم قالب وبلاگ وهم تصاویرشو عوض میکنم تا در خور عکس شهید همت که برای بنده یک اسطور هستن باشه...باور کنبن این تصاویری که بنه گذاشتم جنبه منفی نداره اما بقول استاد براتی آدما از روی نشانه ها قضاوت میکنند ..فقط بگین از کدوم مطالب خوشتون نیومده بنده حتما پاکش میکنم

واینکه چرا کلاس نیومدم...درگیر کارای انتخاب واحدو ثبتنام دانشگاه بودم....نزدیک بود برم شاهرود اما طبق راهنمایی های استاد براتی و دیگر دوستان آزاد مشهدوترجیح دادم....فقط یک مسئله که منو خیلی خیلی  دلگیر کرده اینکه متاسفانه کلاس داستان نویسی روزس سه شنبه هاست ومن سه شنبه ها از اول مهر دانشگاه کلاس دارم....از آقای براتی خواهش کردم که اگه میشه ساعت کلاسارو تغییر بدن ....من همه ی امیدم در زمینه ادبی همین کلاس خودمونه اما آقای براتی مخالفت کردن و گفتن نمیشه روزشو عوض کنند از اون روز واقعا خیلی خیلی ناراحتم که سعادت ندارم بیام کلاس....

این هفته به هر قیمتی شده میام ...شاید آخرین باری باشه که بتونم بیام....کاش آقای براتی این لطف در حق بنده میکردند تا من بتونم یکی از شاگردای کلاس باشم....اما مثل اینکه بنده سعادت ندارم....

اما در هرصورت من تلاشم میکنم تادر جلسات دیگه اگه پیش اومدو به من اطلاع دادین شرکت کنم...

در هرصورت من تلاشم میکنم داستانایی که نوشتم از طریق همین وبلگ بهتون عرضه کنم...وشماهم همینجا واسم نقدش کنین...بازهم از هم کلاسی یا بهتر بگم استاد اخلاق خوبمون آقای ابوعطا تشکر میکنم.... بچه هابهم سربزننین چون من که سعادت هم  کلاسی موندن باشماروندارم حداقل توی دنیای مجازی اینترنت از اطلاعات شما بهره ببرم

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 7:35 بعد از ظهر توسط سهیلا| |

بازنده ی قهرمان

در شهر اشکال هندسی هرسال مسابقه ای دو میان اشکال هندسی برگذار میشد و از هرگروه از اشکال جوانترینشان به نماندگی از هرگروه در مسابقه شرکت میکرد هرسال خانواده ی دایره ها برند ی مسابقه بودن و خانواده ی چهار ضلعی ها بازنده بودند برای همین خانواده ی چارضلعی امسال قصد نداشتند دیگر در مسابقه شرکت کنندتا دیگر بازنده نشوند اما جوانترین این خانواده دلش میخواست در مسایقه شرکت کند وباوجود تمام مخالفتها در مسابقه شرکت کرد و قول داد اینبار آنها قهرمان شوند.

روز مسابقه فرارسید و مربع و مثلث و دایره هر سه پشت خط شروع مسابقه ایستاده بودند

شرکت کننده ی دایره که جوان و مغرور بود رو به مربع کرد و باتمسخر گفت: من اگرجای تو بودم حتما انصراف میدادم

مربع لبخند زدو گفت:من همه ی تلاشم را میکنم

مسابقه شروع شدو دایره قل قلکنان پیش رفت..مثلث و مربع همچنان که میخزیدند پیش میرفتند و دایره از آنها جلوتر بود مثلث چون خیلی چاق بود به راحتی حرکت نمیکرد برای همین مربع از مثلث جلوتر بود

دایره مطمئن از اینکه خیلی جلو افتاده است برسر دوراهی رسید که هردو به خط پایان راه داشت یکی خیلی نزدیک و آسان و دیگری از روی کوه رد میشد که پراز ناهمواربود ...دایره که گمان میکرد برنده مسابقه است تصمیم گرفت از مسیر دشوارتر برود تاهم برنده شود هم به چشم قهرمان به او بنگرند اینچنین مردم اورا بخاطره اینکه از مسیر دشوار توانسته برنده شود بیشتر تحویل میگیرند در واقع سعی داشت خودنمایی کند

پس از مسیر دشوار رفت.مربع ومثلث همچنان در حال حرکت بودند..مربع از مثلث خیلی فاصله گرفت مربع بر سر دوراهی زسید اما او بر خلاف دایر مسیر آسان تر را انتخاب کرد

دایره در مسیری که به سختی خود را قل میداد ومدام با سنگ لاخها و صخره ها برخورد میکرد همچنان مطمئن بود که برنده میشود ودر دل به مربع و مثلث میخندید.ناگهان همچنان که در حاله حرکت بود صخره ی از جایش کنده شد و دایره همراه سنگ لاخها به پایین کوه درست کنار جاده ای که مربع میرفت افتاد

مربع متوجه ریزش کوه شد...صدای آشنا کمک میخواست آری دایر بود مربع با اینکه برنده شدن برایش مهمتر بود ولی ب دایره کمک کرد در همین هنگام مثلث بی توجه از کنارشان عبور کرد مربع دایر را از زیر آوار نجات داد و برخلاف خواسته ی دیره کمک کرد تا دایره حرکت کند پس پشت سره دایره قرار گرفت و اورا هل میداد تا قل بخورد ..دایره توانست قل بخورد و خود را به خط پایان برساند ...مثلث نفر اول...دایره نفره دوم و مربع بازنده اما قهرمان مسابقه شد و خانواده اش به او افتخار کردند

......................................................................................................................................

این داستان کوتاه به خواسته ی استاده عزیزم جناب آقای براتی نوشتم...امیدوارم ورد قبول واقع بشود

نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 5:59 بعد از ظهر توسط سهیلا| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ